تبلیغات
اشک ققنوس - سهراب سپهری_صدای پای آب
 
اشک ققنوس
شنبه 6 شهریور 1389 :: ققنوس اشک
"صدای پای آب"

اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم،خرده هوشی دارم،سر سوزن ذوقی.
مادری دارم،بهتر از برگ درخت.
دوستانی،بهتر از آب روان.

و خدایی که در این نزدیکی ست:
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب،روی قانون گیاه.

من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه،مهرم نور.
دشت سجاده ی من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه،جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد،گفته باشد سر گلدسته ی سرو.
من نمازم را،پی"تکبیرة الاحرام"علف می خوانم،
پی"قد قامت"موج.

کعبه ام بر لب آب،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم،می رود باغ به باغ،می رود شهر به شهر
"حجرالاسود"من روشنی باغچه است.

اهل کاشانم.
پیشه ام نقاشی است:
گاه گهی قفسی می سازم با رنگ،می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی،چه خیالی،...می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم،حوض نقاشی من بی ماهی است.

اهل کاشانم.
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند،به سفالینه ای از خاک"سیلک".
نسبم شاید،به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها،پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتی مرد،آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید،خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد،پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید:چند من خربزه می خواهی؟
من از او پرسیدم:دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می کرد.
تار هم می ساخت،تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت.

باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس وگیاه،
باغ ما نقطه ی بر خورد نگاه قفس وآینه بود.
باغ ما شاید،قوسی از دایری سبز سعادت بود.
میوه ی کال خدا را آن روز،می جویدم در خواب.
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری ترکی برمی داشت،دست فواره ی خواهش می شد.
تا چلویی می خواند،سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی،صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد،دست در گردن حس می انداخت.
فکر بازی می کرد.
زندگی چیزی بود،مثل یک بارش عید،یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت،صفی از نور و عروسک بود.
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت،حوض موسیقی بود.

طفل پاورچین پاورچین،دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها.
بار خود را بستم،رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر.

من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت انبوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله ی مذهب بالا.
تا ته کوچه ی شک،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم،
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم،رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.
چیزها دیدم در روی زمین:
کودکی را دیدم،ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد.
بردبانی که از آن،عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم،نور در هاون می کوبید.
ظهر در سفره ی آنان نان بود،سبزی بود،دوری شبنم بود،کاسه ی داغ محبت بود.
من گدایی دیدم،در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز.

بره ای را دیدم،بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم،ینجه را می فهمید.
در چراگاه"نصیحت"گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب،به گل سوسن می گفت:"شما"

من کتابی دیدم،واژه هایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم،از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقیهی نومید،کوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش"انشا"
اشتری دیدم بارش سبد خالی"پند ومثال".
عارفی دیدم بارش"تنناها یاهو"

من قطاری دیدم،روشنایی می برد.
قطاری دیدم،فقه می برد وچه سنگین می رفت.
من قطاری دیدم،که سیاست می برد"وچه خالی می رفت".
من قطاری دیدم،تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
وهواپیمایی،که در عوج هزاران پایی
خاک از شیشه ی آن پیدا بود:
کاکل پوپک،
خال های پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
وعبور مگس از کوچه ی تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک،وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله هایی که به گل خانه ی شهوت می رفت.
پله هایی که به سردابه ی الکل می رفت.
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات،
پله هایی که به بام اشراق،
پله هایی که به سوی تجلی می رفت.

مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره ی شط می شست.

شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان،آهن،سنگ.
سقف بی کفتر صدها اتوبوس.
گل فروشی،گلهایش را می کرد حراج،
در میان دو درخت گل یاس،شاعری تابی می بست
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
کودکی هسته ی زرد آلو را،روی سجاده ی بی رنگ پدر تف می کرد.
و بزی از"خزر"نقشه ی جغرافی،آب می خورد.

بند رختی پیدا بود:سینه بندی بی تاب.

چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب،.
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،
مرد گاری چی،در حسرت مرگ.

عشق پیدا بود،موج پیدا بود.
برف پیدا بود،دوستی پیدا بود.
کلمه پیدا بود.
آب پیدا بود،عکس اشیا در آب.
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حیاط
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ول گردی در کوچه ی زن.
بوی تنهایی در کوچه ی فصل.

دست تابستان،یک باد بزن پیدا بود.

سفر دانه به گل.
سفر پیچک این خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ریزش تاک جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب.
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت سلام.

جنگ یک روزنه با خواهش نور.
جنگ یک پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یک آواز.
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل.
جنگ خونین انار و دندان
جنگ"نازی"ها با ساقه ی ناز.
جنگ طوطی وفصاحت باهم.
جنگ پیشانی با سردی مهر.

حمله ی کاشی مسجد به سجود.
حمله ی باد به معراج حباب صابون.
حمله ی لشکر پروانه به برنامه ی"دفع آفات".
حمله ی دسته ی سنجاقک،به صف کارگر"لوله کشی".
حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.
حمله ی واژه به فک شاعر.
فتح یک قرن به دست یک شعر.
فتح یک باغ به دست یک سار.
فتح یک کوچه به دست دو سلام.
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک،یک توپ.

قتل یک جغجغه روی تشک بعدازظهر.
قتل یک قصه سرکوچه ی خواب.
قتل یک غصه به دستور سرود.
قتل مهتاب به فرمان نئون.
قتل یک بید به دست"دولت".
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

همه ی روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچه ی یونان می رفت.
جغد در باغ"معلق"می خواند.
باد در گردنه ی خیبر،بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
روی دریاچه ی آرام"نگین"،قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشت ها را،کوه ها را دیدم.
آب را دیدم،خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور،و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور،جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور،و بشر را در ظلمت دیدم.

اهل کاشانم،اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است.
من با تاب،من با تب،
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم
وصدای ظلمت را،وقتی از برگی می ریزد.
و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت،
عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ،
چکچک چلچله از سقف بهار،
و صدای صاف باز وبسته شدن پنجره ی تنهایی.
وصدای پاک پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خود داری روح
من صدای قدم خواهش را می شنوم.
وصدای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوتر ها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر،
شیهه ی پاک حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه ی شوق.
وصدای باران را،روی پلک تر عشق،
روی موسیقی نمناک بلوغ،
روی آواز انارستان ها.
و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی درشب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پروخالی شدن کاسه ی غربت از باد.

من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با،سرنوشت ترآب،عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است.
روح من كم سال است.
روح من گاهی از شوق،سرفه اش می گیرد.
روح من بیكار است:
قطره های باران را،درز آجرهارا،می شمارد.
روح من گاهی،مثل یك سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی،سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد،نارون شاخه ی خود را به كلاغ.
هركجا برگی هست،شور من می شكفد.
بوته ی خشخاسی،شست وشو داده مرا در سیلاب بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.
مثل یك گلدان،می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یك میكده در مرز كسالت هستم.
مثل یك ساختمان لب دریا نگرانم به كشش های بلند ابدی.

تا بخواهی خورشید،تا بخواهی پیوند،تا بخواهی تكثیر.

من به سیبی خوشنودم
و به روییدن یك بوته ی بابونه.
من به یك آیینه،یك بستگی پاك قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادكنك می تركد.
من نمی خندم اگر فلسفه ای،ماه را نصف كند.
من صدای پر بلدرچین را می شناسم.
رنگ های شكم هوبره را،اثر پای بز كوهی را.
خوب می دانم ریواس كجا می روید،
سار كِی می آید،كبك كِی می خواند،باز كِی می میرد،
ماه درخواب بیابان چیست،
مرگ در ساقه ی خواهش
و تمشك لذت،زیر دندان هم آغوشی.

زندگی رسم خویشاوندی است.
زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه ی عشق.
زندگی چیزی نیست،كه لب تاقچه ی عادت از یاد من وتو برود.

زندگی جذبه ی دستی است كه می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه،در دهان گس تابستان است.
زندگی بعد درخت است از چشم حشره.
زندگی تجربه ی شب پره در تاریكی است.
زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یك باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهایی"ماه"،
فكر بوییدن گل در كره ای دیگر.

زندگی شستن یك بشقاب است.

زندگی یافتن سكه ی ده شاهی در جوی خیابان است.
زندگی"مجذور"آینه است.
زندگی گل به"توان"ابدیت،
زندگی"ضرب"زمین در ضربان دل ما،
زندگی"هندسه ی"ساده و یك سان نفسهاست.

هر كجا هستم،باشم
آسمان مال من است.
پنجره،فكر،هوا،عشق،زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟

من نمی دانم
 كه چرا می گویند:اسب حیوان نجیبی است،كبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ كسی كركس نیست.
گل شبدر چه كم از لاله ی قرمز دارد.
چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست.
واژه باید خود باد،واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فكر را،خاطره را،زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر،زیر باران باید رفت.
دوست را ،زیر باران باید دید.
عشق را،زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی كرد.
زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر كاشت
زندگی تر شدن پی درپی،
زندگی آب تنی در حوضچه ی"اكنون"است.

رخت ها را بكنیم:
آب در یك قدمی است.

روشنی را بچشیم.
شب یك دهكده را وزن كنیم،خواب یك آهو را.
گرمی لانه ی لك لك را ادراك كنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ی ذایقه را باز كنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
ونگوییم كه شب چیز بدی است.
و نگوییم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ،این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرك بخوریم.
و بكاریم نهالی سر هر پیچ كلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانیم كتابی كه در آن باد نمی آید
و كتابی كه در آن پوست شبنم تر نیست
و كتابی كه در آن یاخته ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر كرم نبود،زندگی چیزی كم داشت.
و اگر خنع نبود،لطمه می خورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود،دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود،منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم كه پیش از مرجان،خَلَائی بود در اندیشه ی دریاها.
و نپرسیم كجاییم،
بو كنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را.

و نپرسیم كه فواره ی اقبال كجاست.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدر های پدرهاچه نسیمی،چه شبی داشته اند.

پشت سر نیست فضایی زنده.
پست سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره ی سبز صنور بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پست سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سكون می ریزد.

لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس كنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
"دیده ام گاهی در تب،ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف  ملكوت.
دیده ام،سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی كه به پا داشته ام
زیرو بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من،حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است،قطر نارنج،شعاع فانوس

و نترسیم از مرگ
"مرگ پایان كبوتر نیست.
مرگ وارونه ی یك زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پرشاپرك است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودكا می نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت،پر اكسیزن مرگ است."

در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر كه از پشت چپرهای صدا می شنویم.

پرده را برداریم:
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ،زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
كفش ها را بكند،وبه دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه ی یك بانك چه در زیر درخت.

كار ما نیست شناسایی"راز"گل سرخ،
كار ما شاید این است
كه در"افسون"گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه ی یك برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراك فضا،رنگ،صدا،پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای"هستی".
ریه را از ابدیت پر وخالی بكنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را بازستانیم از ابر،
از چنار،از پشه،از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشرونور وگیاه وحشره باز كنیم.

كار ما شاید این است
كه میان گل نیلوفر وقرن
پی آواز حقیقت بدویم




نوع مطلب : شعرهای مردان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 07:16 ب.ظ
Great weblog right here! Additionally your site a lot up very fast!
What web host are you the usage of? Can I am getting your associate link to your host?

I desire my website loaded up as fast as yours lol
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:12 ب.ظ
Hello there! This is my first comment here so I just
wanted to give a quick shout out and say I genuinely enjoy reading through your
blog posts. Can you suggest any other blogs/websites/forums that go over the same topics?

Thanks!
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:44 ب.ظ
Hi there to every one, the contents present at this website are actually
awesome for people experience, well, keep up the nice
work fellows.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





مدیر وبلاگ : ققنوس اشک
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

.