تبلیغات
اشک ققنوس - فروغ فرحزاد
 
اشک ققنوس
یکشنبه 24 مرداد 1389 :: ققنوس اشک
سلام ای غربت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه ی تطهیراند
و در شهادت یک شمع
راز منوری ست که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود،آن دو دست سبز جوان
که زیر بارش یکریز برف مدوفون شد
وسال دیگر،وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز،ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار،ای بیگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغار فصل سرد...
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد"

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که بامن
از فصل خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مرزعه ای شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آیینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین،که شهوت تکرار من،درون ملتهبش را
از تخمه های شبز می انباشت ـ سلامی،دوباره خواهم داد.
می آیم،می آیم،می آیم
با گیسویم:ادامه ی بوهای زیر خاک
با چشم هایم :تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه آنسوی دیوار
می آیم،می آیم،می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه ی پر عشق ایستاده،سلامی دوباره خواهم داد.
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد،می دانم،می دانم،می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند،هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک وپاهای لاغر
به تبسم های معصومانه ی دخترکی می اندیشم که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده است.
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"صدای زندانی"

آه،ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه،ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اکنون تو اینجایی
گسترده چون عطر اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دست هایم داغ
در گیسوانم رفته از خود،سوخته،مدهوش
اکنون تو اینجایی
چیزی وسیع وتیره و انبوه
چیزی مشوش چون صدای دور دست روز
بر مردمک ها ی پریشانم
می چرخد و می گسترد خود را
شاید مرا از چشمه می گیرند
شاید مرا از شاخه می چینند
شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
شاید...
دیگر نمی بینم

ما بر زمینی هرزه روییدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما"هیچ"را در راه ها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود

افسوس،ما خوشبخت و آرامیم
افسوس،ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت زیرا،دوست می داریم
دلتنگ،زیرا عشق نفرینست
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" فنا "

گوش دادم
در خیابان وحشت زده ی تاریک
یک نفر گویی قلبش را
مثل حجمی فاسد
زیر پا له کرد
در خیابان وحشت زده ی تاریک
یک ستاره ترکید
گوش دادم...
... دانستم با همه ی جنبش هایم
مثل آبی راکد
ته نشین می شدم آرام آرام
داشتم
لرد می بستم در گودالم
گوش دادم
گوش دادم به همه ی زندگیم
موش منفوری در حفره ی خود
یک سرود زشت می خواند
جیرجیری سمج و نامفهوم
لحظه ای فانی  را چرخ زنان می پیمود
و روان می شد بر سطح فراموشی
آه،من پر بودم از شهوت ـ شهوت مرگ
هر دو پستانم از احساسی سرسام آور تیر کشید
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اکنون
نزدیک تر بیا
وگوش کن
به ضربه های مضطرب عشق
که پخش می شود
چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله ی اندام های من
من،حس می کنم
من می دانم
که لحظه ی نماز،کدامین لحظه ست
اکنون ستاره ها همه باهم
همخوابه می شوند
من در پناه شب
از انتهای هرچه نسیم ست،می وزم
من در پناه شب
دیوانه وار فرو می ریزم
با گیسوان سنگینم در دست های تو
و هدیه می کنم به تو گل های استوایی این گرمسیر سبز جوان را
بگذار در پناه شب،از ماه بار بردارم
بگذار پرشوم
از قطره های کوچک باران
از قلب های رشد نکرده
از حجم کودکان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم
شاید که عشق من
گهواره ی تولد عیسای دیگری باشد
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در شب کوچک من،افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت رامی شنوی؟
من غریبانه به خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست ومشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرهار،همچون انبوه عزاداران
لحظه ی باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
وپس از آن،هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من وتوست
ای سراپایت سبز
دست هایت را چون خاطره ای سوزان،در دستهای عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد.
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" آن روزها "

آن روزها رفتند
آن روزها ی خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه،با زیبایی رگ های آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا می زد
یک دست دیگر را
ولکه های کوچک جوهر،براین دست مشوش،مضطرب،ترسان
و عشق
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد
و ظهرهای گرم دود آلود
ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان ساده ی گل های قاصد آشنا بودیم
ما قلب هامان رابه باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
وبه درختان قرض می دادیم
وتوپ،با پیغام های بوسه در درختان ما می گشت
و عشق بود،آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
وجذبمان می کرد،در انبوه سوزان نفسها وتپش ها
وتبسم های دزدانه
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می توان ساعات طولانی را
بانگاهی چون نگاه مردگان،ثابت
خیره شد در دود سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بی رنگ بر قالی
در خطی موهوم،بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادک های رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک می گوید
می وتان بر خای باقی ماند
در کنار پرده، اما کور، اما کر
می توان فریاد زد
باصدایی سخت کاذب،سخت بیگانه
"دوست می دارم"
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین...
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده، در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت...
می توان چون صفر در تفریق وجمع ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید...
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده ی یک روز
نقش یک محکوم،یا مغلوب،یامصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه ی دیوار را پوشاند
می توان با نقش هایی پوچ تر آویخت
می توان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سال ها در لابلای تور و پولک جست
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت:
"آه،من بسیار خوشبختم"
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"گریز ودرد"

رفتم،مراببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر درد و بی امید
در وادی گناه جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم،مگو،مگو که چرا رفت،ننگ بود
عشق من نیاز تو و سوز موساز ما
از پرده ی خموشی ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یک باره راز ما
رفتم،که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابه لای دامن شب رنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریانم گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
اغز بستر وصال به آغوش سرد حجر
آزرده از ملاتمت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر به خانه من آمدی، برای من
ای مهربان چراغ بیاور
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"پرنده مردنی ست"

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم وانگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهدکرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست





نوع مطلب : شعرهای زنان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1396 06:53 ق.ظ
After looking into a few of the blog articles on your web site, I really appreciate your
technique of blogging. I book marked it to my bookmark webpage list and will be checking back soon. Take a
look at my website as well and let me know how
you feel.
یکشنبه 4 تیر 1396 09:48 ب.ظ
قلب از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین اصل آیا نه حل و فصل بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر جملات شما در واقع قادر به
من مؤمن اما فقط برای while. من با این حال
مشکل خود را با فراز در منطق و یک ممکن است
را سادگی به کمک پر همه کسانی معافیت.
در صورتی که شما در واقع که می توانید انجام من
می مطمئنا تا پایان مجذوب.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:22 ب.ظ
This article provides clear idea designed for the new visitors of blogging,
that really how to do running a blog.
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:04 ب.ظ
Nice post. I learn something new and challenging on blogs I stumbleupon everyday.
It will always be exciting to read through content from other writers and use something from
other sites.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





مدیر وبلاگ : ققنوس اشک
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

.