تبلیغات
اشک ققنوس - لیلا صراحت روشنی
 
اشک ققنوس
سه شنبه 21 دی 1389 :: ققنوس اشک
" تا دور دست کهکشان ها "

روح سر گردان شب را
من ز پشت پنجره دیدم
آسمان تار و آوای سکوت افسرده ی جانم را
من صدای بغض شب را می شنیدم
لیک هرگز
گوشهای خسته ام با این صدا خو نگرفت
قلب من با تیره گی همره نشد، سوی سیاهی رو نکرد
پیکر سنگین شب را با تمام هیبتش
من ز پشت پنجره دیدم
لیک از او هرگز نترسیدم
گرچه نفرت زای بود اما دهان خود به نفرینش نیالودم
چون که نفرین خود پیامی دارد از درماندگی ها
من دگر راهی گزیدم
رو به اوج روشنی ها
تا که باشد ره گشایم به اوج روشنی ها
می ستیزم می ستیزم با تبار شب
می درم قلب سیاهش را
تا که نعش وی درآن سوی گذرگاه زمان افتد
وان گهی دست شفق تا دوردست کهکشان ها
نقش سازد نام زیبای سحرگه را
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" بر مزار شکوفه "

وه چه خاموش آمدست بهار
زخم بر دوش آمدست بهار
ابرها تشنه کام و بی بارند
اخگر بغض در گلو دارد
قامت سبز باغ سوخته است
لب ز لبخند شاه دوخته است
آبله جوش گشته است درخت
بی تب و توش گشته است درخت
باز از دشت داغ روییده
شب به چشم چراغ روییده
باز این آسمان سیه پوش است
باز این باغ شعله بر دوش است
چلچله باز بی قرار شده
مرثیه خوان لاله زار شده است
سبزه در دیده ها شرار شده
دیدگان شکوفه تار شده
شعر باران هوای غم دارد
بر مزار شکوفه می بارد
دردها رفته رفته داغ شده
باغ منزلگه کلاغ شده
گرچه در خاک دل بهار دَرَست
انتظارم به دیده شعله ور است
تا دوباره شکوه اعجازش
باز خواند به گوش رازش
بر دل باغ تا قرار دمد
روح سبزش به شوره زار دمد
تا که باران صبحگاه بهار
بی دریغانه لاله آرد بار
تا بهارم، ز درد و داغ دمد
از مزار شکوفه باغ دمد.
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" شب "

ز شام شهر تباهم ستاره دزدیدند
ستاره های مرا آشکاره دزدیدند
چه فوج فوج ملخ را به باغ،ره دادند
کلید باغ به دست شب سیه دادند
شبی که هر رگ جانش به تشنگی پیوست
شبی که روزنه های ستاره اش را بست
شبی که شعله اش ار بود برق خنجر بود
شبی که جام سکوتش شکسته باور بود
شبی که خیل ملخ راه بر بهار زدند
پرنده را به درختان خسته دار زدند
و سبزه ها ز سموم سیاه پژمردند
و نغمه ها به گلوی پرنده ها مردند
شبی که گر سحرش بود سخت خونین بود
جبین باور خورشید تلخ و پرچین بود
فلق به شهر من آتش به دوش رخ بنمود
که شعله هاش درختان سبز شهرم بود
چه دزدها که دلیرانه و چراغ به کف
سوار اسب جنون و کلید باغ به کف
ز شام سیاهم ستاره دزدیدند
تبسم سحرش آشکارا دزدیدند
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" سرود رهایی "

بیا كه قامت سبز صدات را بسرایم
به تارهای دلم چشم هات را بسرایم
در آبشار نگاهت تی فسرده بشویم
ز شب رهیده طلوع صفات را بسرایم
به دست هات دل مبتلام را بسپارم
رها ز خویش شوم مبتلات را بسرایم
به چشمه سار تنت خویش را رها بنمایم
و به تمامت خود روشنات را بسرایم
چو در شكوه حضورت نماز عشق بخوانم
در انتهای شبم ابتدات را بسرایم
به دیده پردهء راز نهفته را بدرانم
و قطره قطره دل آشنات را بسرایم

سكوت میگشدم ای سرود سبز رهایی
بیا كه قامت سبز صدات را بسرایم





نوع مطلب : شعرهای زنان افغانستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 مرداد 1390 06:04 ب.ظ
همین جا زنان افغان رو به خاطر پایداری ادبی شون به خاطر درک عمیقشون از شرایط شون ستایش میکنم. اقرار میکنم که تا حالا همچین دیدی نسبت به اونا نداشتم وخوشحالم که بیدار شدم از این سطحی نگری خودم با مطالبی که دارم از زنان افغان می خونم متوجه نگاه اشتباه قبلی خودم شدم.ازت ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





مدیر وبلاگ : ققنوس اشک
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

.