تبلیغات
اشک ققنوس - لینا روزبه
 
اشک ققنوس
پنجشنبه 14 بهمن 1389 :: ققنوس اشک
"من افغانم"

من نه تاجیکم نه پشتون، نی هزاره نه ز ترکم
نی ز ازبک، نه بلوچم نی ز ایماق سترگم

من به مذهب نی ز سنی، نی ز شیعه، نه ز سیکم
نی دورنگم، نی دروغم، نی فسادم، نی شریکم

نی شمالی، نی جنوبی، نه ز غربم، نه ز شرقم
نی ز کوی فتنه پیشان، نی پی تشویق فرقم

نی بفکر جنگ لفظم، نی بفکر تهمت و شر
نی زر اندوزم، نه نوکر، نی کلاه فتنه بر سر

خطه ام افغان ستانست، خاک ان از من سراسر
ما همه افغان و افغان سر بر سر با هم برابر

رود و دریایت خروشان، کوهسارت با جلالند
فصل هایت بی نظیر و مردمانت با کمالند

پاک بادا خطه من از کف شر و شرارت
مرده بادا هر که بردست صلح میهن را بغارت

خاک بادا بر دو چشمی کو ندارد تاب دیدن
دست مایان را چو زنجیر، متحد، با هم پریدن

مرگ بر خصمت همیشه، شاد زی بی درد ماتم
دور بادا از وجودت تکه های راکت و بم

سبز بادا، سبز بادا، نام تو بر جسم و جانم
زنده بادا، زنده بادا، کشورم، افغانستانم
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"یک دنیا سیاهی"

یک دنیا سیاهی
روزگاریست
ببین
روزگاری که نور در کف تاریکی
بخود میبالد
ریشه جهل و پلیدی ز دهان منطق
با وقار خاصی خفقان میزاید
روزگاریست که هر دلقک پر رنگ و صدا
نسلی از دین خودش میسازد
روزگاریست که این نسل ز احساس بدور
روزگاریست که این نسل همه فسق و فجور
مثل کرم پیله
فاسد و بی مقصد
یا به هم میلولند
یا که بی چشم و دل و کور
ز تن همدیگر
لقمه
بر میگیرند
روزگاریست که وحشت
به در شهری ز خاکی زمین
مثل یک دایره تکرار مکرر دارد
روزگاریست که پرواز فقط سایه بالیست و بس
که جدایش کردست ز تن نازک بلبل
به شقاوت دستی
که ز آستین مخوفیست برون
و تکان میدهدش بر کف خویش
تا دگر کس نکند فکر بلند پروازی
تا دگر کس نکند فکر
نکند احساسی
روزگاریست که باید به همه عادت کرد
کمر خویش به تعظیم ببست
ز همه طاعت کرد
روزگاریست که تلخی به همه شیرین است
همه نوش از نیش است
روزگاریست که ایمان همه نانست و شکم
روزگاری که این نان و شکم
یک دین است
روزگاری که دگر پنجره ها
همه زیبایی ز خاطر بردند
با صدایی که بخشکی امیدست شبیه
کف چهارچوب همه پنجره را
به رخ نقش سیه روی لجن زاری خشک
باز کردست و آن
موریانه های سفید
جشن مرگی ز تک درختی را
به سفیدی خویش سیاه کردند
روزگاریست که دگر نیست تلاشی در من
من و تنهایی من
همه تسلیم ولی باز بگو
آیا نانم به کفم رنگین است؟
کاسه خونی که به کف دارم من
آیا از مرگ دو سه گل به کف گلچین است؟
روزگاریست که من هم پی یک دلقک مست
آیا رنگ خویش همه باخته ام؟
روزگاریست که پی نان و شکم
آیا من هم به همه ساخته ام؟
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ





نوع مطلب : شعرهای زنان افغانستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 خرداد 1393 10:28 ق.ظ
سلام واقعا شعر زیبا ....بلى من افغانم ......شما افتخار افغانستان هستید
ققنوس اشکتشکر ولی در حدی نیستم که کسی به من افتخار کنه
جمعه 16 دی 1390 08:38 ب.ظ
شعر من افغانم خیلی قشک بود واقعا ممنون
سه شنبه 25 مرداد 1390 05:54 ب.ظ
سلام خسته نباشی وبلاگ قشنگی داری مطالب وبلاگت دقیقا چیزایی و شعرایی که دوست دارم.خوشحالم که وبلاگتو پیدا کردم لینکت میکنم دوست داشتی منو لینک کن خوشحال میشم با اسم حمایت از حقوق زنان(فریادپروانه)مرسی.موفق باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





مدیر وبلاگ : ققنوس اشک
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

.