تبلیغات
اشک ققنوس - شعرهای زنان افغانستان ( وطن )
 
اشک ققنوس
پنجشنبه 14 بهمن 1389 :: ققنوس اشک
" زیباترین "

ای سرزمین من
ای زادگاه کوچکم
ای بهترین من
محراب سجده ام
عشق و یقین من
هرجا روم نیاز و تمنای من تویی
عرش غرور و شوکت دنیای من تویی
می خواهمت به کام
می جویمت مدام
در برکه های شب
در آیه های نور
در امتداد غربت و تنهایی و سکوت
در لحظه های شادی و خوشبتی و سرور
می بینمت، دریغ . . . !
آشفته ، بی قرار
با پیکر و زخمین،
داغدار
افتاده در اشارت عِفریت،
اهرمن
ای مانده ز افتخار نیاکان
به یادگار.
هر شب در آستان
دستان ستون سپهر دعای توست
تقدیس بوسه های نثار لبان من
مرهم گذار درد آشنای توست
                                 « همه مستحب زاده آذر »
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" ستم به زن "

از چه زن زار و خون جگر باشد
مثل مرغ شکسته پر باشد
زندگی در قفس بلای تن است
این مصیبت چرا برای زن است
وای از ما زنان در زنجیر
چادری بر سریم و جنس اسیر
همه محبوس گوشه های اتاق
شوهر مستبد زند شلاق
زن در این ملک بی سرو سامان
نه گلی بیند و نه آب روان
چون خریطه است چادری زن را
زن نبیند صفای گلشن را
تا که زن چادری به سر باشد
روزگارش از این بدتر باشد
کاش این چادری کنار رود
این خریطه زروی کار رود
                                 « مستوره »
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" گرد باد "

و دیگر نه دیوار مانده و نه خشت
نه ابر و نه باران، نه دهقان نه کشت
خطر پوش طوفان لا مذهبند
دل افسدگان، دختران بهشتند
گِل سرنوشت سیام مرا
خدا از چه مرداب سردی سرشت؟
چرا سهم چشمان زیبای من
از این آسمان بوده این شام زشت؟!
زمین غوطه ور در تُف هرزگی است
خزان زنده در ثور و اردیبهشت
خدا زیر آوار دل مانده است
خداوند مسجد ، خدای کنشت
((به هر قیمتی دست مارا بگیر))
کسی روی خاک بیابان نوشت
                                    « فائقه جواد مهاجر»
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" ای باد "

ای باد! با نگاه من از خشک و تر نگو
از باغ های سبز جهان، از سفر نگو
از مرغکان چهچه زن در رثای گل نگو
با باشِه های بسته به جادوی کوهسار
از ترک آشیان به افسون پر نگو
این تیره شام کهنه به قدیرمان رسید
از آفتاب جلوه نمای سحر نگو ...
جغرافیای شهر خوشی های ناب را
با کودکان در همه سو در به در نگو
رویای مست زنده شدن بهار را
با نونهالان کُشته به ضرب تبر نگو
با دختران گیس پریشان کابلی
از تاج های قرمز گل روی سر نگو
با مردمهای بی سر این نسل بی نشان
از دختران می زده ی عشوه گر نگو
ای باد! اگر چه شیشه ی شعرم شکسته است
از سنگهای حادثه با شیشه گر نگو
از این حضور نازک امید و انتظار
با روزگار سنگدل بی هنر نگو
... از قصه های آبی دریا دگر نگو
                                  « فائقه جواد مهاجر»
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" یا محمد "

گر نکیر و منکر آید پرسد احوال مرا
یا محمد گویم و گویا شود زبان من
در بغل گیرد مرا قبر، ای خدایا دست گیر
مثل مادر آن زمین مشفق شود بر جان من
روز محشر چون سر از خاک لحد بالا کنم
یا محمد گویم و روشن شود چشمان من
نامه ی اعمال من را اگر به دست چپ دهند
سمع پیغمبر شنود آن ناله و افغان من
چند مصرع وصف تو گفت دخترت ای مجتبی
شور مسکین را ز خاک پای گلبارت شمار
یا محمد گویم و روشن شود ایمان من
                 « مریم (بی بی سنگی) »
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" گل آزادی "

گل مرا به من باز گردانید
گل آزادی مرا_ گل زندگی مرا
این گل برای فرزند من است
این گل برای خانه ی من است
گل مرا به من باز گردانید
گل آزادی مرا_ گل زندگی مرا
بدون این گل من هیچم و پوچم
بدون این گل در شیون و فریادم
بدون این گل گم کرده راهم
گل مرا به من باز گردانید
گل آزادی مرا_ گل زندگی مرا
بدون این گل باری ندارم
بدون ایم گل خانه ی من غمین و تاریک است
بدون این گل وطن من رنجور است
گل مرا به من باز گردانید
گل آزادی مرا_ گل زندگی مرا
پژمرده نسازید این گل را
که نشانه از ملت ماست
پژمرده نسازید این گل را
که روشنایی هر خانه ی ماست
گل مرا به من باز گردانید
گل آزادی مرا_ گل زندگی مرا
با این گل جاده های وطن مرا
رنگین و گل افروز خواهم کرد
              « سیما عزیز طیب »
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" ماتم سرا "

آفتی آمد به ما از آسمان
کین بود از کفر نعمت ها نشان
مردم ما یکسره آواره شد
سوی آمریکا و آفریقا روان
اکثریت رفته پاکستان و هند
صد هزارن دگر شد بی نشان
عده ای در مسکو و ایران نشست
وان دگر دارد به لندن آشیان
کابل زیبا و آن قلب بلاد
این زمان ویران شده چون خاکدان
آن که (صائب) گفته بود عشرت سرا
گشته یک ماتم سرا ای دوستان
حیف بر آن دل گشای دلربا
کین زمان شد آشیان ظالمان
شاه کابل با دو شمشیرش چه شد؟
همه کجا شد عاشقان و عرافان؟
در هوای جیفه ی دنیا شدند
پَر زنان در هر طرف چون کرکسان
هم تجاوز بر زن و دختر کنند
جمع بی ناموس کشته حاکمان
کُشتن و بر بستن و صد ماجرا
می نمایند از از جهالت این خسان
نام انسان را نموده لکه دار
گرگ آمد با پلنگ خون فشان
کابل ما آتش سوزان شده
پیر و برنا شد در آن آتش نهان
ای دریغا شهر ما ویرانه شد
مرده ها درهر طرف خون چکان
هر طرف طفل یتیم بی نوا
وای می گوید کجا شد بابا جان؟
هم زنان بیوه، بی نان و لباس
گریه دارند از جفای ظالمان
ای وطن! تا دور گشتم از برت
اشک می ریزم به پایت هر زمان
این زمان را خورشید را نوری نماند
یا اللهی رحم کن بر حال ما
          « خورشید عطایی »
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" آوارگان شمالی "

بخوان ای هم دیار ما
و تو ای آشنا با دردهای بی شمار ما
بخوان غمنامه ی مارا
که باری وارثان شوم استعمار
به میدان شمالی ره گشودند
و بسی جور و جفا کردند
ز خون بی گناهان محشر کبری به پا کردند
به خون آغشته شد پیر و جوان ما
به آتش سوخت نام ما، نشان ما
به جرم(( دیگری بودن))!
و ما هر دم به دست خویش برکندیم گوری را
و بنهادیم در آن نعش عزیزی را
سپس چنگیزیان آن وحشیان و تشنگان به خون آدم ها
فرمان دگر دادند
که تا پروردگان مهد و دامان شمالی ریشه کن کردند
و ما با جبر کوچیدیم
فرسنگ ها راه پیمودیم
میان سنگ و کوه و صخره و دریا
که این کوچیدن و بستن دریغا وه چه سنگین بود
نشان این جنایت بر جبین نابکاران سخت ننگین بود!
و ما آواره گان دره ی تنها
میان اشک و آه و موجی از غم ها
گهی از خشم می لرزیم گهی با خویش می گرییم
نگاه بی فروغمان به سوی کهکشان باشد
ز فرط وحشت و ظلمت
برای ما نه تن باشد نه جان باشد
کنون تنهای تنها در مسیر رنج های خویشیم می کوچیم
و فریاد رهایی را به گوش آسمان پاک می خوانیم
برای خاک می خوانیم
که اهریمن شود بر باد
تا که میهن شود آزاد
              « حنیفه فریور روستایی »
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" بهاران از دست رفته "

دیری است کز بهاران ز آهنگ آبشاران
نام و اثر نباشد در شهر سوگواران
بستان و باغ و راغش خالی ز هر ترنم
نه چلچراغ لاله آذین کوهساران
آلوده کام نرگس بشکسته ساعد گل
قلب بنفشه خونین چشم شکوفه گریان
نه سبزه بر لب جوی نه نکهتی ز ریحان
افکنده کوه آتش گیسو به دشت و دامان
عمری است مرغ هستی کوچیده از دیارم
هم بال درد و غربت از جور روزگاران
ما چشم و دیده در راه تا از افق برآید
شاهین آرزوها خورشید صبحگاهان
تا از پی سیاهی آید مراد مردم
تخم امید کارد در خطه ی شهیدان
باشد که نور تابد در کشتگان میهن
تا سبزه ها بروید در فصل تو بهاران
              « حنیفه فریور روستایی »
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" آزادی "

بلبل شیرین سخن خوش صدا
گشت گرفتار به دام قضا
چون تن خود یافت گرفتار بند
دید روان زار و دلش مستمند
چشم گشود و قفسی تنگ دید
پای توانایی خود لنگ دید
گفت تفو باد به این زندگی
نیست مرا حوصله بندگی
گرچه مرا ناز و نِعَم می دهند
دانه و آبم پی هم می دهند
لیک چه حاصل که نباشد توان
بهر من خسته دل نا توان
تا که به آزادی و با روح شاد
در چمن و باغ به هر بامداد
دور، از این کلبه ی رنج و محنت
خاطر آسوده نمایم وطن
سیر قضای چمنستان خوش است
منظره ی دلکش بستان خوش است
هیچ گزندی به گلستان مباد
طرفه ضرر جانب بستان مباد
هر کعبه هر بوم و بر آزاد نیست
بی همه شک خاطر او شاد نیست
نعمت آزادی عجب نعمت است
عزت و اجلال ز حریت است
گفته « مستوره» شنو شاد زِی
زندگی ار می کنی آزاد زِی
                               « مستوره »
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" ای دیده صبر کن که شکیبا گریستم "

به یاد رفتگان

از جور روزگار به شب ها گریستم
بر رفتگان خویش چو دریا گریستم
اشکم نشست چهره ی گل را به بوستان
به خون دل چو لاله به صحرا گریستم
شورت ز سر نرفت چون شیرین فسانه یی
چون کوهکن واله و شیدا شدم
سیل سرشک قصر دلم را خراب کرد
بر اشک چشم مادر دنیا گریستم
در پیچ و تاب چرخ چو اشکم گره گرفت
پنهان ز چشم مردم دانا گریستم
در دانه گوهری که بپروردمش به ناز
هر صبح و شام بین که چه بی جا گریستم
بر یاد رفتگان و عزیزان خاک خویش
پنهان و آشکار و هویدا گریستم
مادر بمرد و کودک او تشنه لب بماند
بر کودکان بی سر و بی پا گریستم
بر روضه ی مبارک شاه ولایتش
چون کهکشان تا به ثریا گریستم
ویران گشت کشور زیبای باستان
بر حال گبر و مومن و ترسا گریستم
دست ستم معبد بودا خراب کرد
بر پیروان هندو و بودا گریستم
نه جم جای ماند، نه اسکندر و درش
بر تاج تخت خسرو و دارا گریستم
بس خاک کرد مادر گردون به دامنش
بر خاک کاسه سر کسرا گریستم
پروانه سوخت از پی  سوز و گداز شمع
بی کس منم که یکه و تنها گریستم
بر گوش غیر گریه و سوزم اثر نکرد
از سوز اشک خویش سراپا گریستم
سجده کنان روان به در کعبه و حرم
در بارگاه ایزد یکتا گریستم
در دشت بی کران چنان زار و ناتوان
پای برهنه در پی عقبا گریستم
اشکم دگر کجا که ریزم به پای دوست
بر بخت شور شاعر فردا گریستم





نوع مطلب : شعرهای زنان افغانستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 5 اردیبهشت 1393 07:31 ب.ظ
Bayad bugum fav ghal-al adeh bud. tashakor
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





مدیر وبلاگ : ققنوس اشک
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

.