تبلیغات
اشک ققنوس - منوچهر آتشی 1
 
اشک ققنوس
جمعه 9 دی 1390 :: ققنوس اشک
" شاید "

ارواح
از بادها، پیاده شدند
وقتی که باد می خواند
از کومه های ساحلی معشوقش
به کلبه ی ساحلی ارزانی دارد
شاید
با بادها حکایت تلخی ست
که می تواند،یکباره
انبوه ماهیان را
مرده، به روی آب برانگیزد
شاید
از بادها
مردی بزرگ
مردی نجات دهنده، برخیزد
شاید
با بادها حکایتی ست
شاید که بادها
بادند
____________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" غزل کوهی "

بر کنده ی تمام درختان جنگلی
نام تو را به ناخن برکندم
اکنون تو را تمام درختان
به نام می شناسند
نام تو را به کرده ی گور و گوزن
با ناخن پلنگان بنوشتم
اکنون تو را تمام پلنگان کوه ها
اکنون تو را تمام گوزنان زردموی
با نام می شناسند
دیگر نام تو را تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
صبح بهار، نام تو را
به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد
ای بی خیال مانده زمن، دوست!
دیگر تور از زمین و زمان
از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند
ای آهوی رونده ی صحرای خاطره
در واپسین غروب بهار
نام مرا به خاطر بسپار
____________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" دیدار در فلق "

تو مثل لاله ی پیشدامنه ها
ـ که سر به صخره گذارد،
غریبی وپاکی
تورا، ز وحشت طوفان، به سینه می فشرم
عجب سعادت غمناکی!
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" تشویش ها "

توازکدام بیابان تشنه می آیی،ای باد
که بوی هیچ گلی باتونیست
نه زوزه ی کشیده ی گرگ گری
نه آشیان خراب چکاوکی
نه برگ خرمایی
توازکدام بیابان می آیی؟
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" تمنّای ابری "

نفسی عمیق وقدیمی
به حجم خالی همین اتاق بزرگ
تا روح باران بیرون
برسد تا به ریه هایم
بوزد بر جدار خشک دلم
و دندانهای نقره ای قطره هاش جانم رابگزد
تمنائی آرام و ابرانه
و هر چه دلم خواست می خواهم
از جنس ابرباشد : نرگس در آب وگیسوئی درباران
و چشم هائی
از پشت شیشه ی بخارآلود
و ترانه ای بخوانم ابری و خیس
برای گلوهای سنگی
درآفتابی که کمی شبنم
از مژه های طلائی وبلندش بچکد
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" مثله گلی سپید "

خوابیده ای کنار من
ـ آرام مثل خواب
خواب کدام خوب تو را برده چنین
مثل گلی سپید ، شناور، به روی آب ؟
درپشت پلک های توباغی ست
ـ می بینم
باغی پر از پرنده و پرواز و جست وخیز
درپشت سینه ی تودلی می تپد به شور
ـ می شنوم
نزدیک کرده با تو هرآرزوی دور
پیش تو بار کرده هر بسته ی عزیز
رگ های آبی تو در متن مات پوست
دنباله های نازک اندیشه ی دل است
در نوک پنجه های تونبضان تند خون
در گوش کودکی که هنوز
پرجست وخیز ماهی ناز اب خون تست
تکبیر زندگی کیست
خوابیده ای کنار من آرام مثل خواب
خواب توباغ خاطره ها و خیال هاست
ـ می دانم
اما بگو
آب کدام خوب تو را می برد چنین؟
مثل گلی سفید شناور به شرط خواب
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" بی بهار چشم سبز تو "

 فرسوده ـ بازگشتم ازکار،
اما
لبهای پنجره
به پرسش نگاه
پاسخ نگفت
و چهری بدیع تو
از پشت میله های فلزی
نشگفت
امروز اتاق ها
مانند درّه های بی کبک سوت و کوراست
بی خنده های گرم تو، بی قال و قیل تو
امروزخانه کور است
گلذار پر طراوت قالی امروز
بی چشمه سار فیاض اندام پاک تو
افسرد
گلبوته های لادن نورسته
وقتی تو را ندیدند
که ازاتاق ، خندان بیرون آیی
لبخندروی لبهاشان مرد
آن ختمی دو برگ که دیروز
در زیر پنجه های نجیب تو می تپید
و آوار خاک راپ س می زد،
پژمرد
امروز بی بهار سر سبز چشم تو
مرغان خسته بال نگاهم
از آشیانه پرنکشیدند
و قوچ های وحشی دستانم
در مرتع تنت نچرخیدند
امروز
با یاد مهربانی دست تو، خواستم
با گربه ی خیال تو بازی کنم
چنگال زد به گونه ام از خشم
و چابک
از دستم
لغزید،
رفت!
امروز عصر
گنجشکهای خانه
همبازیان خوب تو
بی دانه ماندند
و آن پیرسائل از دم در،
نا امید رفت
امروز
در خشت وسنگ خانه غربت غمناکی بود
و تمام اشیاء
دیگ و اجاق و پنجره و پرده
اندوه پاکی بود
دستم هزارمرتبه امروز
دست تو را صدا کرد
قلبم هزار مرتبه امروز
قلب تو را صدا کرد
یک دم کلاف کوچه یادم را
گام پراضطراب تپش، وا کرد
___________
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

" جاده یعنی "

جاده،
گفتی،
یعنی " رفتن " ؟
جاده یعنی تکرار همین واژه؟
دریغ !
دوست دانایم !
دانا باش
که حقیقت بس غمناک تراست
جاده " رفتن " نیست
که تو بتوانی با آسانی،
چند کمند
سوی آفاقی چند
از پی صید ابعاد زمان اندازی
 که به دام آری آهوهای " می روم و خواهم رفت و خواه "
که به بند آری آهوهای چست زمان را
جاده رفتن نیست
جاده مصدر نیست
جاده تکرار یک " صیغه " ی غربت بار است
جاده یک صیغه که تکرارش
گردبادی است که با خود خواهد برد
ـ که برد ـ
هر چه برگ بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ی پندار مرا
جاده رفتن نیست
جاده طومار و نواری به جوباری
جاده یعنی ، رفت !
رفت !
رفت !
همین !





نوع مطلب : شعرهای مردان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





مدیر وبلاگ : ققنوس اشک
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

.